|
درباره ما
تماس پیوند ها |
نقل مطالب ماه مگ بدون ذکر ماخذ ممنوع است
|
|
|
|
یدالله موقن : تفاوت تمدنهای شرق و غرب از دیدگاه ماکس وبر
Max Weber 's views on the Differences between Eastern and Western Civilizations by Yadollah Moughen این وضع، ناپایداری سلطۀکاریزمایی را در مقایسه با سلطۀ سنتی و سلطۀ عقلانی آشکار می کند. زیرا سلطۀ کاریزمایی توانایی مشروعیت یافتن و سازمانی شدن را که می توانند ساختاری پایدار برای سلطه ایجاد کنند، ندارد. وبر سلطۀکاریزمایی را نه فقط به منزله سلطه غیرعادی و استثنایی بلکه همچنین به مثابه سلطه شخص توصیف می کند. کاریزما موهبتی شخصی است که یک شخص را قادر می سازد که رهبر شود. این موهبت مرکب از نیروهایی است که هر کس نمی تواند آنها را دارا باشد. بنابراین پیروان رهبر این نیروها را فوق طبیعی یا فوق بشری می دانند.
Max Weber 's views on the Differences between Eastern and Western Civilizations by Yadollah Moughen
ماکس وبر از معدود متفکرانی است که به بررسی این موضوع پرداخته که چرا فقط در غرب، سرمایه داری عقلانی و صنعتی پدیدار گشت؟ چه عللی موجب شدند که چنین فرق بارزی میان تمدن غرب و دیگر تمدنها به وجود آید؟ وبر مساعد بودن عوامل مادی را برای تحول جوامع اروپایی، چینی و هندی یکسان یافت ، پس به این نتیجه رسید که دین ها موجب پدید آمدن چنین تفاوتهای عظیمی میان تمدنهای غرب و شرق شده اند. البته این نظری است که وبر در جامعه شناسی دین اظهار داشته است ، ولی وبر بعداً دیدگاه خود را وسیع تر کرد و تفاوت تمدنهای غرب و شرق را در حوزه های حقوق و سلطه (چه سلطۀ سیاسی و چه سلطۀ دینی) نیز مطالعه کرد.آنچه ذهن وبر را به خود مشغول داشته و درصدد تبیین علّی آن برآمده، خردگرایی جدید غربی است که به نظر او در هیچ تمدن دیگری نظیر آن را نمی توان یافت ![]() يدالله موقن : نظریۀ لوسین لوی-برول در بارۀ ذهنیت ابتدایی(2 ) Yadollah Moughen : Lucien Levy-Bruhl's Theory of Primitive Mentality سمت گیری ذهن انسان ابتدایی در بازنمایی اش از جهان متفاوت با سمت گیری ذهن انسان فرهیختۀ غربی است ، به ویژه دریافت او از علیت متفاوت با برداشت انسان غربی از علیت است. اصل اساسی در پشت این تفاوت این است که ذهنیت ابتدایی علل واقعی را به نفع علل عرفانی کنار می گذارد. آنچه برای انسان فرهیختۀ غربی علت حقیقی یک رویداد است برای انسان ابتدایی صرفاً پدیده ای است که قدرتهای عرفانی در آن دخیل اند. البته این نوع علیت اتفاقی بسیار دور از مفهوم مالبرانش در این باره است. زیرا آنچه انسان ابتدایی پشت پدیدارها جستجو می کند دلیل متافیزیکی وقوع آنها نیست او در پی یافتن قدرتهای مخفی جادویی است که می پندارد موجب واقع شدن آنها شده اند . اما در اینجا روشن است که اگر اقوام ابتدایی را به استدلال سست و ضعیف متهم کنیم بر خطا خواهیم بود ، زیرا آنان طور دیگری استدلال می کنند خلاصه این که در ذهنیت ابتدایی بازنماییهای جمعی عرفانی و پیش – منطقی و اصل آمیختگی کل ادراک انسان ابتدایی از جهان و نیز از خودش را متفاوت با ادراک غربیان می کند. اگر اقوام ابتدایی در این شیوه تفکر در جا می زنند، علتش این است که سرشت عرفانی ذهنیت شان، شیوۀ تفکر آنان را نسبت به تجربه رویین تر کرده است ، به این معنی که تجربه بر این نوع ذهنیت بی اثر است و این ذهنیت نسبت به واقعیات عینی که متناقض یا ناسازگار با اعتقاداتش هستند بی تفاوت و بی اعتناست. علت دیگر فقدان حساسیت نسبت به تناقضها و ناسازگاریها این است که انسانهای ابتدایی به طور جمعی اصولاً با نوآوری و خلاقیت فردی مخالفند. نوگریزی یا عناد با نوگرایی خصلت اساسی شیوۀ وجودی اقوام ابتدایی است. گرچه این نظریه ها تا حدودی توضیح می دهند که چرا بعضی اقوام در ذهنیت ابتدایی محبوس شده اند اما چنانچه بپرسیم که چه رابطه ای میان این ذهنیت و ذهنیت علمی وجود دارد مسائل پیچیده ای مطرح می شوند. ![]() يدالله موقن : نظریۀ لوسین لوی-برول در بارۀ ذهنیت ابتدایی (1) Yadollah Moughen : Lucien Levy-Bruhl's Theory of Primitive Mentality لوی-برول و کاسیرر میان ذهنیت منطقی – علمی با ذهنیت عرفانی و پیش – منطقی (یا طبق اصطلاحات کاسیرر میان ذهنیت علمی و ذهنیت اسطوره ای ) گسستگی قایلند. به ویژه لوی – برول ذهنیت عرفانی و پیش – منطقی را نسبت به تجربه بی تأثیر می داند و از این رو معتقد است که تکامل ذهنیت عرفانی الزاماً به ذهنیت علمی نمی انجامد. اما بعضی از انسان شناسان به دو نوع ذهنیت اعتقاد ندارند. مثلاً کلود لوی – ستراُس انسان شناس مشهور فرانسوی ذهن انسان را ایستا می داند یعنی اعتقاد دارد که ذهن بشر از همان آغاز با مجموعه ای از ساختارهای فطری مجهز است . لوی – ستراُس، برخلاف نظر پیاژه، معتقد است که این ساختارها به شیوه ای تکوینی از طریق واکنش با محیط تحول نمی یابند بلکه نهایت کاری که واکنش با محیط شاید انجام دهد این است که از میان این ساختارها بعضی از آنها را بر برخی دیگر ترجیح دهد و برگزیند. از این رو در بعضی فرهنگها برخی از این ساختارها شکل تخصصی تری یافته اند تا در دیگر فرهنگها. این ساختارها خود را بر بازنماییِ واقعیت و نیز بر شکلِ نهادها و مؤسسه های اجتماعی تحمیل می کنند. فقط در جایی که سوژۀ دکارتی وجود داشته باشد یعنی انسانی که می تواند شک کند و دارای اراده و شهامت فکری و آگاهی و فهم باشد ، در آنجا می توان از اندیشیدن به معنای واقعی آن سخن گفت . اما در جایی که هر گونه ناهمنوایی با محیط و اجتماع سرکوب شود و کسی را پروای شک کردن نباشد و شهامت برای فهمیدن وجود نداشته باشد و اراده برای غلبه بر جهل موجود نباشد، در آنجا اندیشه ای نیست چون فردیت یا سوژۀ دکارتی شکل نگرفته است. بنابراین از خلاقیت های فردی اثری مشهود نیست . در چنین جامعه ای وظیفۀ هر کس فقط تقلید از گذشتۀ مقدس و باز تولید آن است.به دیگر سخن، باید گذشته را پرستید نه این که آن را موضوع نقد و بررسی قرار داد.. در حقیقت در چنین جوامعی ذهن، زندانی گذشته است. لوی – برول چنین جوامعی را مطالعه و ذهنیت حاکم بر آنها را توصیف کرده است.
پل هنله: زبان، انديشه و فرهنگ ترجمۀ یدالله موقن
Paul Henle: Language , Thought and Culture translated into Persian by Yadollah Moughen شايد مناسب باشد كه آنچه را كه خواستهايم اثبات كنيد و آنچه را نخواستهايم اثبات كنيم، از نظر بگذرانيم. ما در جستجوي پيوندها و روابط علّي ميان زبان از يك سو و انديشه از ديگر سو بودهايم. ما مدعي تأثير واژگان وصرف؛ مقدم بر همه، بر ادراك شدهايم و مدعي تأثير روشهاي تركيبِ جملهبنديها برانديشه، و مقدم بر همه بر لايۀ انتزاعيتر انديشه، شدهايم. در هيچ موردي نه ادعا كردهايم و نه خواستهايم ادعا كنيم كه زبان يگانه عامل موثر، يا حتي مقدمترين عامل موثر، بر انديشه است. در هيچ موردي مدعي نشدهايم كه رابطۀ علّي در جهت معكوس عمل نميكند. زيرا خصلت استمرار زبان ونيز اين حقيقت كه قوم در سير زمان تغيير ميكند، اين امر را كاملاً ممکن ميسازد كه شرايط محيط، سازمان اجتماعي و شيوههاي غالب انديشه، زبان را در معناي گستردۀ آن تغيير دهند. اما اين موضوع مانع از اين نميشود كه زبان بر رشد انديشۀ فرد تأثير داشته باشد؛ و همه ادعاي ما نيز همين است.
پل هنله: زبان، انديشه و فرهنگ
ترجمۀ یدالله موقن Paul Henle: Language , Thought and Culture translated into Persian by Yadollah Moughen يادداشت مترجم «زبان، انديشه و فرهنگ» مقالۀ مشهوري درباره نظريۀ زبانشناختی ورف است و نخستين مقاله از كتاب: Paul Henle(ed.): Language , Thought and Culture(The University of Michighan press,1958)pp.1-24. هومبولت معتقد بود:«تفاوت ميان زبانهاي گوناگون، تفاوت در آواها و نشانهها نيست بلكه تفاوت در جهانبينيهاست.» و ورف نيز بر همين باور است. توشيهيكو ايزوتسو در اثر خود: خدا و انسان در قرآن(ترجمۀ احمدآرام، تهران، شركت سهامي انتشار،1361) در پانويس ص5 مينويسد: «در مورد نظريۀ اخير] فرضيۀ ساپير- ورف[ رجوع شود به تحقيق بسيار نقادانۀ استاد پل هنله در «زبان، انديشه و فرهنگ». ظاهراً اين دو مكتب ] يعني مكتب هومبولت و مكتب ساپير- ورف[ مدتها در دو كرانۀ اقيانوس اطلس به نظريۀ زبان شناختي واحدي پرداخته بودند، بيآنكه هيچگونه آشنايي با يكديگر داشته باشند.» اما آر. اچ. روبينز در كتاب خود تاريخ مختصر زبان شناسي(ترجمه علي محمد حق شناس، تهران، نشر مركز،1370) در ص 375 مينويسد: «پيش از اين نشان دادهاند كه در زبانشناسي آمريكايي خط مستقيمی هست كه از هومبولت آغاز ميشود و از رهگذر دي. جي. برينتون (كه مترجم برخي از آثار هومبولت به انگليسي است) و اف. بوآس و اي. ساپير به بي. ال. ورف ميرسد». البته در ارائه نظريۀ نسبيت زباني جز هومبولت ، لوسين لوي- برول و ارنست كاسيرر نيز بر ورف پيشي داشتهاند. نظريۀ نسبيت زباني با نظريۀ نسبيت فرهنگي و نظريۀ نسبيت شناخت شناسي ارتباط ارگانيك دارد
لوكاچ در كوه جادو ( همسویی و تضاد لوکاچ و توماس مان)
Georg Lukacs In the Magic Mountain byYadollah Moughen « همۀ سخنرانيهاي عجيب،كوبنده و مبهم و تناقض آميز نافتا دقيقاً در نئو رمانتيسيسم معناي مشتركی مييابند. اين نئورمانتيسيسم هم كمونيسم و هم ارتجاع،هم بلشويسم و هم فاشيسم را بالقوه در درون خود دارد... نبوغ توماس مان،نه تنها در بينش «پیش گویانۀ» او بلكه در توصيف ظريف طنزآميزش از پدیدۀ زمان هم عصر خويش است؛ و نيز در شيوهاي است كه اين پديده را به فرجام تناقض آميزش ميرساند.»17 نافتا ميگويد: «... آزادي و رشد فردي راز و دستور زمانه نيست. نياز زمان، آنچه زمانه در پي آن است و آن را ايجاد خواهد كرد،رعب و وحشت(ترور) است.»20(همان،ص521-522) و نیز می گوید: «ما وحشت مقدس را حاکم خواهیم کرد .» ستمبريني ميگويد:« جاي بسي تاسف است كه انديشۀ انقلاب را اين چنين با شورش همگاني غرايز پست اشتباه كنند. علاقۀ كليسا به نوآوري در طي قرن ها عبارت از اين بوده است كه افكار حيات بخش را تفتيش كند،در بند بكشد ودر نطفه خفه كند؛ و امروز هم توسط نمايندگانش همه جا خود را طرفدار انقلاب قلمداد ميكندچون هدفش محو آزادي،فرهنگ و دموكراسي،و استقرار توحش و ديكتاتوري اوباش است. نافتا پاسخ داد كه مخاطبش هم در تناقضگويي چيزي كم ندارد. او كه به گمان خود دموكرات است از حرفهايش مردم دوستي وعدالتخواهي چنداني به گوش نميخورد، برعكس ، اين نشانۀ كبريايي اشراف منشانۀ قابل سرزنشي است كه پرولتارياي جهان را كه به سوي برپايي ديكتاتوري خود گام بر ميدارد، اوباش ميخواند.»(همان، ص521-522)
کتاب اسطوره ی دولت از لحاظی ادامه ی کتاب فلسفه ی روشنگری است و از لحاظی دنباله ی جلد دوم فلسفه ی فرم های سبملیک : اندیشه ی اسطوره ای است. موضوع کتاب فلسفه ی روشنگری تولد سوژه یا فردیت انسانی است که زنجیر خرافات و اعتقادات تعبدی را پاره کرده و خرد خود را که محبوس پیشداوری ها بود آزاد ساخته است. فلسفه ی روشنگری استقلال فرد و حقوق سلب ناشدنی و تفویض ناپذیر او را اعلام می کند و استقلال خرد و علم را در همه ی حوزه ها تأمین و تضمین می نماید. اما ، گویی، این روند رهایی بخش فرد از زنجیر سنت ها و پیشداوری ها هنوز به کمال نرسیده بود که سیر معکوس در پیش گرفت و انسانی که تازه از سیطره ی اسطوره های کهن رهایی یافته بود در چنگال اسطوره های سیاسی افتاد و مجدداً به بند کشیده شد. موضوع کتاب اسطوره ی دولت نیز مانند کتاب فلسفه ی روشنگری نبرد با اسطوره است ولی در این جا میدان رزم، قلمرو سیاست است . پس از این لحاظ کتاب اسطوره ی دولت مکمل کتاب فلسفه ی روشنگری است.
فاشیسم چیست؟ 2
تا اینجا نظریات مختلف را درباره سرشت فاشیسم و علت ظهور آن و نیز پایگاه اجتماعیش بیان کرده ایم . در آغاز گفتیم که اومانیست های محافظه کار می گویند که صنعتی شدن ، علم، خردگرایی، دموکراسی و به طور خلاصه آنچه دستاوردهای روشنگری نامیده می شوند تهدیدی جدی برای بقای تمدن و ادامه ی حیات آن هستند. آنان از جامعه پیش – صنعتی تصویری خیال انگیز و غیرواقعی ارایه می دهند که در آن ، انسان ها در ارتباط با یکدیگر به سر می بردند، روابط اجتماعی ساده و مستقیم بود، طبیعت پاس داشته می شد و مانند اینها. اما در زیر خواهیم دید که مارکسیست های رادیکال نیز با اومانیست های محافظه کار هم آوازند. هورکهایمر و آدورنو در اثر مشترکشان به نام : دیالکتیک روشنگری مدعی اند که شکل قیاسی علم ، سلسله مراتب وزور را بیان می کند! حس مشترک، «ارتجاعی» است ! و علم ، پوزیتیویستی است. به نظر این دو رومانتیک آلمانی، روشنگری چیزی جز اردوگاه کار نیست!
فاشیسم چیست؟ 1
What Is Fascism? by Yadollah Moughen فاشیسم در دو کشور پیشر فته ی اروپایی ظهور کرد که یکی از آنها پرچم دار پروتستانیسم بود و دیگری مهد رنسانس. گرچه ورود این دو کشور به جرگه ی کشورهای پیشرفته ی صنعتی به کندی صورت گرفت اما هم آلمان و هم ایتالیا سنت های فرهنگی درخشانی داشتند که آزادی وجدان و عقیده را محترم می شمردند. ولی چه چیزی موجب شد که این دو کشور ناگهان به ورطه ی بربریسم سقوط کنند و از تکنولوژی مدرن برای ِاعمال خشونت آمیز و کنترل اندیشه سود برند؟ آیا این دو ملت دارای معایب باطنی بودند؟ آیا با ظهور فاشیسم و نازیسم مفهوم ترقی و پیشرفت مورد تردید قرار نگرفته است؟ آیا در روند لیبرالی شدن آلمان و ایتالیا نقصانی وجود داشت؟ به راستی سرشت واقعی فاشیسم چیست؟ آیا از لحاظ تجربه ی سیاسی، فاشیسم اساساً چیز تازه ای است ، یعنی مخلوق قرن بیستم است؟ یا فاشیسم صرفاً همان استبداد کهن است که تکنولوژی مدرن را برای کسب قدرت و حفظ آن ماهرانه به کار می¬گیرد؟ مورخان ، جامعه شناسان ، روان شناسان اجتماعی و نظریۀ پردازان سیاسی از زمان به قدرت رسیدن موسولینی در سال 1922 این پرسش ها را مطرح کرده اند اما هنوز بر سر این موضوع که ماهیت فاشیسم چیست و علل ظهور آن در عصر ما چیستند توافق نظر حاصل نشده است.
آيا اقوام مختلف داراي ذهنيت مشابهي هستند؟ اگر پاسخ مثبت باشد پس چرا فرهنگهاي اقوام اين همه با هم متفاوتاند؟ آيا تفاوتهاي فرهنگي را نبايد پيآمد تفاوتهاي در ذهنيت دانست؟ آيا به راستي ميتوان فرهنگيهايي را درك كرد كه با فرهنگ خودمان متفاوتاند؟ و آيا به راستي ما درك درستي حتي از فرهنگ خودمان داريم؟ اين نوشته براین پرسش اساسي متمركز شده است: آيا تفاوتي اساسي در شيوۀ تفكر(چه در محتوا و چه در منطق و فرمولبندي موضوعها) ميان جوامع غربي با جوامع غير غربي وجود دارد؟ آيا از لحاظ ساختار تفكر فرق اساسي ميان جوامع سنتي با مدرن و پيش- علمي با سمت گيري شدۀ علمي، باسواد با بيسواد، صنعتي با غيرصنعتي، توسعه يافته با در حال توسعه وجود دارد؟ شايد هم تفاوت چندان مهمي ميان شيوۀ تفكر آنها وجود نداشته باشد؟ شايد اصلاً طرح چنين پرسشي نامعقول باشد و شايد هم اين پرسش، پرسش واحدي نباشد؟ اما طرح چنين پرسشی ، لااقل از ديدگاه غربيان، مهم است. اين پرسش ناشي از علائق باستان شناختي يا بيگانه شناختي نيست بلكه براي تعريف تفكر غربي و تعيين جايگاه آن ضرورياست. بررسي اين پرسش بايد در محتواي تاريخي و جغرافيايي آن صورت گيرد.
در نخستين نگاه آشكارترين گروهي كه پرسش تفاوت ميان شيوۀتفكر در جوامع غربي با غير غربي را بررسي كردهاند، انسان شناسان اجتماعياند كه از طريق علائق وسيعشان به جوامعي كه به دورههاي مختلف و نواحي گوناگون متعلق بودهاند، اين پرسش برايشان مطرح شده است. اما اين پرسش مورد توجه فيلسوفان، روانشناسان، نظريهپردازان اجتماعي، مورخان، زبانشناسان و جامعه شناسان و بسياري ديگر نيز قرار گرفته است؛ زيرا اينان نيز به طور مستقيم يا غير مستقيم به همان اندازۀ انسانشناسان اجتماعي با اين پرسش سر و كار پيدا كردهاند. مسئلۀ اساسي اين است كه آیا تفاوتي اساسي ميان شيوۀ تفكرِ جوامع سنتي با جوامع مدرن وجود دارد؟ اين مسئله ضرورتاً نوعي تقابل را ميرساند، اين تقابل در برگيرندۀ مفهوم شيوههاي انديشه است واين مفهوم به اين معني است كه كل پرسش در خور بررسي است.
ترجمۀ فارسي اين مقاله از روي ترجمۀ انگليسي آن صورت گرفته كه در مجلۀ نيولفت ريويو، شماره93(سپتامبر- اكتبر1975،ص29-3) چاپ شده است. كولتي در اين مقاله،نخست فرق ميان تقابلِ واقعي و تناقضِ ديالكتيكي را شرح ميدهد، سپس اثبات ميكند كه در كتاب سرمايه،تقابلها از نوع تناقضهايِ ديالكتيكياند. به همين دليل،ماركسيسم بر خلاف علم، پايبند اصل امتناع تناقض نيست ونميتواند علم باشد.
ترجمۀ فارسي اين مقاله از روي ترجمۀ انگليسي آن صورت گرفته كه در مجلۀ نيولفت ريويو، شماره93(سپتامبر- اكتبر1975،ص29-3) چاپ شده است. كولتي در اين مقاله،نخست فرق ميان تقابلِ واقعي و تناقضِ ديالكتيكي را شرح ميدهد، سپس اثبات ميكند كه در كتاب سرمايه،تقابلها از نوع تناقضهايِ ديالكتيكياند. به همين دليل،ماركسيسم بر خلاف علم، پايبند اصل امتناع تناقض نيست ونميتواند علم باشد.
مترجم فارسي، در مقاله هر جا ارجاعهایي به آثار كانت،هگل،ماركس وكاسيرر وجود داشت، ترجمۀ انگليسي را با متن اصلي آلمانيِ آثار فيلسوفانِ فوق (تاآنجا كه در دسترسش بود) مقابله كرده و از ترجمههاي انگليسي آثار هگل و ماركس، جز آنچه مترجم انگليسي به كار برده، سود جسته است؛ و چنانچه لغزشي در متن مشاهده نموده اصلاح كرده است. عبارات داخل كروشهها و پانويسهايي كه با علامت م. مشخص شدهاند همه از مترجم فارسي مقاله اند.
يادداشت مترجم
با فروريزي كمونيسم در اروپاي خاوري و شوروي پيشين بعضي بر اين تصورند كه عصر ماركسيسم- لنينيسم به سر آمده است. اما از ياد نبايد برد كه ماركس نمونۀ اعلاي يك مرتجع- انقلابي است؛ ومانند روسو و هگل، هم پدر توتاليتاريسم چپ است و هم توتاليتاريسم راست. موسوليني او را «فيلسوف بزرگ خشونت طبقه كارگر» ميناميد. و استالين و مائو،هيتلر وموسوليني و ديگر ديكتاتورهاي چپ و راست، چه مستقيم و چه غير مستقيم، از ماركسيسم- لنينيسم درسهاي بسياري آموختند و به كار گرفتند. وحشتناكترين ارمغان ماركسيسم – لنينيسم تقديس آدمكشي بود. نه تنها گروههاي چپ افراطي بلكه گروههاي راست افراطي نيز، هم از لحاظ ايدئولوژي وهم در تبليغات و سازماندهي، ماركسيسم- لنينيسم را الگو و سرمشق كار خود قرار دادهاند، زيرا با عقايد سنتي و كهن نميتوان تودهها را تحريك كرد و به جنبش درآورد. تكنيكهاي نو اسطورهسازي و تحريك تخيل تودهها و همراه با آن، سازمان دادن آنها از ابزارهاي لازم براي ايجاد جنبشهاي تودهاي مانند كمونيسم و ارتجاع فاشيسم در قرن بيستم بودهاند. تاریخ تروریسم از لنین تا بن لادن سر گذشتی شگفت انگیز دارد. باید منتظر ماند ودید که تروریسم پس از بن لادن چه تحفه ای از آستین بیرون خواهدآورد. ما اكنون در سطح جهاني شاهد نضج گرفتن دوبارۀ ايدئولوژيهاي راست افراطي هستيم. به همين دليل، شناختن انديشۀ پدران توتاليتاريسم(روسو،هگل و ماركس) لازم است. مقالۀ زير به قلم لوچوكولتي يكي از برجستهترين فيلسوفان ماركسيست است. او رسالۀ دكتراي فلسفۀ خود را به سال 1949 دربارۀ منطق كروچه نوشت. سپس در سال 1950 به حزب كمونيست ايتاليا پيوست. در سال 1958 به همراه فيلسوف ايتاليايي دلاولپه،عضو هيئت تحريريۀ مجلۀ سوچيته Societe)) ، ارگان فلسفي حزب كمونيست ايتاليا شد. رهبري حزب،مجلۀ مذكور را در سال 1962 تعطيل كرد و كولتي نيز در سال 1964 حزب كمونيست را ترك گفت. كولتي چند سال پیش در گذشت. كولتي استاد كرسي فلسفه در دانشگاه رم بود. تخصص كولتي در مورد ارتباط انديشۀ ماركس با هگل و روسو است. او كتابها و مقالههاي بسياري نوشته است. دو كتاب زير از او به انگليسي ترجمه شده اند: 1. از روسو تالنين(لندن 1972) 2. ماركسيسم و هگل(لندن1973) كولتي مقالهي«ماركسيسم و ديالكتيك» را پس از آثار فوق نگاشته و چكيدهي مطالعات اوست. كولتي با قدرت تحليلي انديشهاش كه در ميان ماركسيستها كمنظير است در اين مقاله، در واقع،جوانب مختلف انديشهي ماركس را به طور سيستماتيك بررسي كرده است، و بياغراق ميتوان گفت بهترين و موجزترين مقالهاي است كه تاكنون دربارۀ ديالكتيك و ارتباط آن با نظريههاي«باخود بيگانگي»(اليناسيون)،«بتشدگي» (فتيشيسم)، «ارزش» و«ارزش اضافي» نوشته شده است. ترجمۀ فارسي اين مقاله از روي ترجمۀ انگليسي آن صورت گرفته كه در مجلۀ نيولفت ريويو، شماره93(سپتامبر- اكتبر1975،ص29-3) چاپ شده است. كولتي در اين مقاله،نخست فرق ميان تقابلِ واقعي و تناقضِ ديالكتيكي را شرح ميدهد، سپس اثبات ميكند كه در كتاب سرمايه،تقابلها از نوع تناقضهايِ ديالكتيكياند. به همين دليل،ماركسيسم بر خلاف علم، پايبند اصل امتناع تناقض نيست ونميتواند علم باشد. مترجم فارسي، در مقاله هر جا ارجاعهایي به آثار كانت،هگل،ماركس وكاسيرر وجود داشت، ترجمۀ انگليسي را با متن اصلي آلمانيِ آثار فيلسوفانِ فوق (تاآنجا كه در دسترسش بود) مقابله كرده و از ترجمههاي انگليسي آثار هگل و ماركس، جز آنچه مترجم انگليسي به كار برده، سود جسته است؛ و چنانچه لغزشي در متن مشاهده نموده اصلاح كرده است. عبارات داخل كروشهها و پانويسهايي كه با علامت م. مشخص شدهاند همه از مترجم فارسي مقاله اند.
يدالله موقن
لوكاچ به علم اعتقادي ندارد؛ او به پيروي از ماركس معتقد است كه علم مقولهاي اجتماعي است. بنابراين علم فيزيك كه گاليله و كپلر بنا نهاده اند بر اساس الگوي توليد كالا در جامعۀ بورژوايي است؛ و چون علم فيزيك، طبيعت را كه فراگرد يا امري سيّال است در قالب مفاهيم خود، تثبيت و لايتغير ميكند يعني آن را به شيء صلب تنزل ميدهد، پس علم،مظهر از خود بيگانگي وعامل تبديل فراگرد هاي سيال و گذرا به شيء(يا كالا) است. هدف ماركسيسم از ميان بردن جامعۀ بورژوايي و همراه با آن، برافكندن علم، به منزلۀ يك مقولۀ بورژوايي است. از اين رو، بنا بر نظر لوكاچ بديهي است كه ماركس نميخواسته است علميتازه بنياد نهد، زيرا علم، في نفسه، بورژوايي است. هدف ماركس بي اعتبار كردن علم اقتصاد بود و زير عنوان كتاب او، سرمايه،«انتقاد از اقتصاد سياسي» نيز همين نظر را تاييد ميكند. هگل معتقد بود كه جهان، واقعيتي است با خود در تناقض. از اين رو، واقعيتي است واژگونه يا وهمي. آنچه حقيقي است ايده است نه ماده؛ بنابراين هيچ گونه شناختي در مورد جهان بر پايۀ شناخت ماده يا ماترياليسم صرف امكان پذير نيست. به گمان هگل، فيزيك نيوتني، ماترياليستي است؛ بنابراين در مقايسه بامتافيزيك، اگر نادرست نباشد، لااقل ناقص است. |
آرشـیـو پژوهش های فلسفی
mySQL error with query SELECT i.inumber as itemid, i.ititle as title, i.ibody as body, m.mname as author, m.mrealname as authorname, UNIX_TIMESTAMP(i.itime) as timestamp, i.itime, i.imore as more, m.mnumber as authorid, c.cname as category, i.icat as catid, i.iclosed as closed FROM nucleus_item as i, nucleus_member as m, nucleus_category as c WHERE i.iauthor=m.mnumber and i.icat=c.catid and i.iblog=20 and i.inumber<>15 and i.itime<="2010-09-06 02:07:51" and i.idraft=0 ORDER BY i.itime DESC LIMIT -140,200: You have an error in your SQL syntax; check the manual that corresponds to your MySQL server version for the right syntax to use near '-140,200' at line 1
|
درد من تنهايي نيست؛ بلكه مرگ ملتي است كه گدايي را قناعت، بيعرضگي را صبر،
و با تبسمي بر لب، اين حماقت را حكمت خداوند مينامند.
گاندي
و با تبسمي بر لب، اين حماقت را حكمت خداوند مينامند.
گاندي
Max Weber 's views on the Differences between Eastern and Western Civilizations by Yadollah Moughen
ماکس وبر از معدود متفکرانی است که به بررسی این موضوع پرداخته که چرا فقط در غرب، سرمایه داری عقلانی و صنعتی پدیدار گشت؟ چه عللی موجب شدند که چنین فرق بارزی میان تمدن غرب و دیگر تمدنها به وجود آید؟ وبر مساعد بودن عوامل مادی را برای تحول جوامع اروپایی، چینی و هندی یکسان یافت ، پس به این نتیجه رسید که دین ها موجب پدید آمدن چنین تفاوتهای عظیمی میان تمدنهای غرب و شرق شده اند. البته این نظری است که وبر در جامعه شناسی دین اظهار داشته است ، ولی وبر بعداً دیدگاه خود را وسیع تر کرد و تفاوت تمدنهای غرب و شرق را در حوزه های حقوق و سلطه (چه سلطۀ سیاسی و چه سلطۀ دینی) نیز مطالعه کرد.